سفارش تبلیغ
صبا ویژن
هر دوستی ای که جز بر راه خدا استوار باشد، گمراهی است و اعتماد بر آن، محال . [امام علی علیه السلام]
خاطرات - ..:: حاج همت ::..
سخنگوی فرماندهان
  • نویسنده : گردان وبلاگی کمیل:: 87/7/4:: 12:41 صبح
  • بنام خدا

     

    شهید «حاج حسین خرّازی» می گفت: «هر وقت ما در مسائل عملیات، به مشکلی بر می خوردیم و لازم بود این مسأله را کسی با فرماندهان رده‌های بالاتر در میان بگذارد، از حاج همّت می خواستیم تا او مسأله را طرح کند.» حاج همّت در بین فرماندهان لشگرها موقعیت خاصی داشت. بسیار مقاوم بود و می توانست بخوبی و با شجاعت، حرف خودش را بزند. می شود گفت که او سخنگوی بقیه فرماندهان لشگرها بود!


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------
    مثل این که مجروح شده اید!
  • نویسنده : گردان وبلاگی کمیل:: 87/6/22:: 2:19 عصر
  • بنام خدا

     

    یکی از شبهای عملیات خیبر بود و به سمت قرارگاه بر می گشتیم. من بودم و برادر «علی زحمتکش» و حاج همّت. آن شب عملیات عقب افتاده بود و بنا بود فردا عملیات شود. در راه به جایی رسیدیم که عدّه ای رزمنده از برادران یزدی، راه را بسته بودند. با هیجان، انار داخل ماشینها می ریختند! مقدار زیادی انار داخل ماشین ما هم ریختند! از آنجا که رد شدیم، حاجی گفت: «بزن کنار!» برادر زحمتکش پشت فرمان بود. یک کم سرعت ماشین را کم کرد و پرسید: «چکار کنم؟» حاجی گفت:« کنار جادّه نگهدار!» ماشین که ایستاد، پایین رفتیم. حاجی کنار جادّه نشست و تعدادی انار را وسط ریخت. بعد مشغول خوردن شد. من احترام می گذاشتم و همان طور ایستاده بودم. حاجی گفت: «بنشینید، بخورید!» نشستیم و هر کدام چند تا انار خوردیم. سر و صورتمان قرمز شده بود. آب همراهمان نبود تا دست و رویمان را بشوییم. سوار ماشین که شدیم، حاج همّت دستهایش را که چسبناک شده بودـ باز نگه داشته بود. وقتی به قرارگاه رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم، شهید حاج آقا عبادیان (که آن زمان مسؤول تدارکات لشگر بود) به حاج همّت گفت: «حاج آقا مثل این که شما مجروح شده اید!» حاجی گفت: «نه، چطور مگر؟» شهید عبادیان گفت: «آخر دست و صورتتان خونی شده است!» حاجی لبخندی زد و گفت: «یکی زدی، یکی طلبت!» و خندیدیم و رفتیم.


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------
    ما در روز روشن، تا پشت خاکریز دشمن رفتیم
  • نویسنده : گردان وبلاگی کمیل:: 87/5/23:: 6:38 عصر
  • بنام خدا

    یک روز حاج همّت، یک گروه ده نفری تشکیل داد و گفت که برای شناسایی، باید به منطقه برویم. روز پیش از آن، لشگر امام حسین (علیه السلام) تا نزدیکی بصره پیشروی کرده، ولی بعد عقب نشینی کرده بود. اما ما از این موضوع خبر نداشتیم و فکر می کردیم هنوز منطقه دست نیروهای لشگر امام حسین (علیه السلام) است. خلاصه آن روز به سمت منطقه عملیاتی حرکت کردیم. هنوز مقدار زیادی راه تا آنجا که فکر می کردیم نیروها پیشروی کرده اند، باقی مانده بود که دیدیم جاده بسته شد و وسط جاده خاکریز زده اند. از ماشین پیاده شدیم و پشت خاکریز رفتیم. آن سوی خاکریز، تعداد زیادی ادوات زرهی و تانک وجود داشت و سرِ سلاح آنان به سمتی بود که ما از آن طرف آمده بودیم؛ یعنی به سوی نیروهای خودی! از حاج همّت پرسیدم: «اینها دیگر چیست؟» پاسخ داد: «شاید بچّه‌های زرهی لشگر امام حسین (علیه السلام) هستند.» گفتم: «پس چرا لوله تانکهایشان به سوی نیروهای ماست؟»

    در همین موقع ماشینی را دیدیم که به طرف خاکریز می آمد. فکر کردیم نیروهای خودمان هستند. جلوشان را گرفتیم تا از آنان راهنمایی بخواهیم. در ماشین، سه افسر عراقی مسلّح بودند. اما بجز حاج همّت ( که یک سلاح کمری داشت) هیچ یک از ما مسلّح نبودیم. عراقیها تا ما را دیدند، سرعت ماشین شان را زیاد کردند و با سرعت گریختند. آن قدر ترسیده بودند که به طرف ما   – افراد بی سلاح ـ تیراندازی نکردند و فرار کردند! تازه فهمیدیم که اینجا پشت خاکریز دشمن است! با سروصدایی که بلند شده بود، تعدادی از عراقیها از سنگر بیرون آمدند و بعضی از آنان به سمت تانکها و نفربرهایشان رفتند. با عجله سوار ماشین خودمان شدیم و به سمت نیروهای خودی آمدیم. چند صد متر از خاکریز دشمن دور شده بودیم که تازه شروع به تیراندازی کردند. ما در روز روشن، با ماشین تا پشت خاکریز عراقیها رفته بودیم و اسلحه هم همراه نداشتیم؛ ولی خدا نخواست که هیچ یک از ما شهید، یا زخمی یا اسیر شویم!


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------
    نباید اسرار را به دیگران گفت
  • نویسنده : گردان وبلاگی کمیل:: 87/5/8:: 6:13 عصر
  • بنام خدا

    پیش از عملیات خیبر،‌در منطقه سرپل ذهاب، مشغول شناسایی بودیم که ناگهان ما را به جنوب منتقل کردند. چهل و هشت ساعت در پادگان دوکوهه بودیم و حاج همّت آمد و گفت: «حمام بروید و هر کاری دارید، انجام بدهید،چون وقتی به منطقه جدید بروید، دیگر تا آخر عملیات نمی توانید بیرون بیایید؛ حتی برای حمام رفتن!»

    روز بعد به سوی منطقه عملیاتی که هنوز نامش را نمی دانستیم، حرکت کردیم. هیچ کس از مقصدمان اطّلاعی نداشت و خود حاج همّت هم چیزی به ما نگفت تا این که به پاسگاه «خاتمی» (در نزدیکی منطقه عملیاتی جدید) رسیدیم. نکته جالب این بود که حاج همّت حتی به ما هم (که سردسته های واحد اطّلاعات و عملیات بودیم و دیر یا زود باید در شناسایی منطقه مشغول می‌شدیم) چیزی نگفت. این از نظر حفاظتی و اطلاعاتی، نشانه هوشیاری کامل ایشان است. مثلاً اگر در پادگان به ما می گفتند که مقصد کجاست و راه می افتادیم، شاید در بین راه ماشین ما تصادف می کرد و ما را به بیمارستان می بردند. آن وقت ممکن بود در حال بیهوشی، چیزی بگوییم و عملیات لو برود، این یک درس بزرگ بود که: «تا وقتی که لازم نیست و ضرورت ندارد، انسان نباید اسرار و رازها را ( چه در عملیات و چه غیر آن) به دیگران بگوید.»


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------
    فرمانده لشگر در خطّ مقدّم
  • نویسنده : گردان وبلاگی کمیل:: 87/4/15:: 4:3 عصر
  • بنام خدا 

    خیلی وقتها، ضمن عملیات، حاج همّت را می دیدیم که خودش شخصاً برای سرکشی به خطّ مقدّم آمده است. یک شب حاجی را دیدم که کلاهخودش را روی سر و صورت کشیده و با یک موتور روی ارتفاعات آمده است. من ایشان را شناختم. گفتم: «حاجی شما اینجا چکار می کنید؟ تازه یک ساعت و نیم است که رمز عملیات گفته شده و بچّه ها به دشمن حمله کرده اند؛ فرمانده لشگر که زیر این همه آتش توپ و خمپاره نمی آید!»

    حاجی آرام به من گفت:«شما سکوت کن و چیزی نگو! اگر بچّه ها بفهمند من اینجا هستم، دور و بروم جمع می شوند و از کار خودشان باز می مانند.»

    من هم دیگر چیزی نگفتم. نفهمیدم چه موقع رفت.


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------
    امشب را در خطّ مقدّم می خوابیم!
  • نویسنده : گردان وبلاگی کمیل:: 87/4/1:: 4:37 عصر
  • بنام خدا

    حاج همّت اخلاص مخصوصی داشت. گاهی وقتها که به خطّ مقدّم می رفتیم، ناگهان می گفت: «امشب را اینجا می خوابیم.» می خواست با بسیجیان و در کنار آنان باشد. بعضی وقتها پتو در ماشین داشتیم و گاهی هم نداشتیم. خلاصه بدون هیچ امکاناتی، چه هوا گرم بود و چه سرد، کنار بچّه هایی که رو در روی دشمن بودند، می خوابیدیم!


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------
    چطوری جبهه را رها کنم و بیایم؟
  • نویسنده : گردان وبلاگی کمیل:: 87/3/18:: 4:11 عصر
  • بنام خدا

    یک روز که از جبهه برگشته بودند، به خانه ما آمدند. می دانستم که خانواده شان در زحمت هستند. به همین خاطر به ایشان گفتم: «حاج آقا، آن قدر که خانواده‌تان شما را در خواب می‌بینند، در بیداری نمی بینند! زود به زود بیایید. بالاخره اینها هم دوست دارند شما را ببینند؛ دائم چشم به راه شما هستند.»

    گفتند:« خانم! من دو روز تمام از دندان درد رنج می کشیدم؛ ولی وقت نکردم خودم را معالجه کنم. از شدّت درد به حالت ضعف افتادم؛ امّا هنوز هم فرصت درمان آن را پیدا نکرده ام؛ چطوری جبهه را رها کنم و بیایم؟»

     


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------
    اگر بزرگ شده، او را به جبهه بفرستید!
  • نویسنده : گردان وبلاگی کمیل:: 87/3/6:: 4:9 عصر
  • بنام خدا

    برای حاجی، هیچ چیز مهمتر از جنگ و انجام وظیفه نبود. آن قدر به دنبال جهاد در راه خدا بود که بعضی وقتها ماهها می گذشت و ما از آن بی خبر می ماندیم! یک روز صبح زود به قمشه آمد. خیلی خسته بود و پس از احوالپرسی با اعضای خانواده، گوشه ای دراز کشید تا استراحت کند. هنوز خوابش نبرده بود که تلفن زنگ زد. از اهواز با حاجی کار فوری داشتند. وقتی تلفن قطع کرد، گفت که باید زودتر برود. مادرش گفت: «آخر تو که تنها چهار ساعت پیش ما بودی! لااقل عید را پیش ما باش.»

    حاجی گفت:« مادر! بچّه‌ها زیر آتش دشمن هستند؛ من نمی توانم آنان را تنها بگذارم.» و به جبهه برگشت.

    چهل روز پس از رفتن او، پسر بزرگش به دنیا آمد. بیست و پنج روز پس از به دنیا آمدنش، به حاجی تلفن کردیم و گفتیم: «پسرت بزرگ شده، آیا برای دیدنش نمی آیی؟»

    حاجی جواب داد:« اگر بزرگ شده، لباس بسیجی تنش کنید و او را به جبهه بفرستید، زیرا جبهه‌ها به نیرو احتیاج دارند!»


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------
    مثل بسیجیان
  • نویسنده : گردان وبلاگی کمیل:: 87/3/4:: 8:55 عصر
  • بنام خدا

    اردوگاه شهید بروجردی در قلّاجه اسلام آباد برپا شده بود. اوایل پاییز سال 1362 بود و شبها سرمای هوا دو چندان می شد. گاهی باد سرد می وزید؛ از آن بادها که پایه‌های چادر گروهی را تکان می داد. داخل چادرها تا حدودی گرمتر بود؛ ولی باز هم نمی شد با یکی، دو پتو خوابید!

    دو روز بود که حاج همّت در اردوگاه حضور نداشت. وقتی به اردوگاه برگشت، متوجّه شد که نیروهای چند گردان از اردوگاه خارج شده اند.

    پرسید: «گردانها کجا رفته اند؟»

    پاسخ دادند: «برای تمرین عملیات و رزم شبانه رفته اند و فردا بر می گردند.»

    حاج همّت چیزی نگفت و مشغول انجام کارهای لشگر شد. نیمه های شب، وقتی همه آماده خواب شدند، حاج همّت را دیدند که پتویی بر دوش گرفته و از چادر خارج می شود.

    کسی به خود جرأت داد و پرسید:« حاجی کجا می روی؟» حاج همّت جواب داد:« می خواهم امشب ـ مثل بچّه‌هایی که به رزم شبانه رفته اند‌ـ در فضای آزاد و تنها با یک پتو بخوابم؛ مثل بسیجیان!»


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------
    پنکه نمی خواهم
  • نویسنده : گردان وبلاگی کمیل:: 87/2/15:: 6:22 عصر
  • بنام خدا

    یک روز حاجی با چند نفر از بچّه های اطلاعات ـ عملیات، ‌از شناسایی بازگشتند. شب نخوابیده بودند و بسیار خسته به نظر می رسیدند. پادگان دو کوهه تابستانها خیلی گرم است و معمولاً دمای هوا، بالاتر از چهل و پنج درجه است. امکانات لشگر خیلی زیاد نبود و بیشتر گردانها کولر و پنکه نداشتند و هوای گرم تحمّل می کردند.

    حاجی گفت:«می‌خواهم نیم ساعت استراحت کنم. یک پتو به من بدهید.»

    یکی از بچّه‌ها بدون آن که چیزی بگوید، بیرون رفت و با پنکه ای که قرض گرفته بود،‌برگشت. حاجی با دیدن پنکه، ناراحت شد و گفت پنکه را ببرد. بعد هم یک پتو زیر سر گذاشت و یک پتو روی خود کشید و خوابید!

    حاجی راضی نمی شد بسیجیان پنکه نداشته باشند و او زیر پنکه بخوابد.  


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------
       1   2   3   4   5   >>   >

    لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    ---------------------------------------------------
     RSS 
    خانه
    ایمیل
    شناسنامه
    مدیریت وبلاگ
    کل بازدید : 165590
    بازدید امروز : 15
    بازدید دیروز : 54
    ... فهرست موضوعی یادداشت ها...
    شهید .
    ............. بایگانی.............
    خاطرات
    دل نوشته ها
    وصیتنامه
    اشعار
    معرفی کتاب و وبلاگ

    ..........حضور و غیاب ..........
    یــــاهـو
    ........... درباره خودم ..........
    خاطرات - ..:: حاج همت ::..
    گردان وبلاگی کمیل

    .......... لوگوی خودم ........
    خاطرات - ..:: حاج همت ::.. .......لوگوی دوستان ........





    ......... لینک دوستان ...........
    بچّه شهید (به یاد شهدا)
    فدایی سید علی
    ساجد
    بهترین جمله های روز
    زندگی با شهدا
    شعله قلمکار
    قلم آزاد

    ............آوای آشنا............

    ............. اشتراک.............
     
    ............ طراح قالب...........