بنام خدا
یک روز از حاج همّت می پرسیدم: « شما که این همه در جبهه هستی و در همه عملیاتها هم شرکت می کنی، چرا تا به حال زخمی نشده ای؟»
حاجی گفت: «وقتی به مکّه رفته بودم، هنگام طواف خانه خدا، وقتی به زیر ناودان طلا رسیدم، از خدا چند چیز را خواسته ام، یکی از آنها داشتن دو پسر صالح بود و یکی دیگر آن که تا هنگام شهادتم، اسیر و مجروح نشوم و از ادامه جهاد در راه خدا باز نمانم.»