بنام خدا
«غضنفری» کارگر بود. نقّاش ساختمان بود. یک روز هنگام تظاهرات صدای تیراندازی بلند شد و چند دقیقه بعد همّت را دیدم که هراسان وارد خانه شد و همان پشت در نشست. خیلی ناراحت بود و داشت گریه می کرد. پرسیدم :« چی شده؟»
گفت: «تیراندازی کردند. غضنفری تیر خورد. کنار من ایستاده بود. به طرف من تیراندازی کردند؛ اما او جلو پرید و گلوله به او خورد. این گلوله باید به من می خورد!»
داشتم دلداری اش می دادم که ناگهان گریه اش را قطع کرد. بغضش را خورد و بلند شد. گفت: «به آنان نشان می دهیم!» و رفت.
آن روز، زمان انجام مراسم ختم شهید غضنفری بود. او اولین شهید انقلاب در شهر «قمشه» (شهرضا) است. مردم در مسجد جمع شده بودند. همّت هم آنجا بود. بین مردم و مأموران درگیری پیش آمد. مأموران گاز اشک آور پرت می کردند. اوضاع، شلوغ و درهم شده بود. جمعیت از مسجد بیرون ریخت و هر کس به یک طرف دوید. نگران همّت بودم. دلم شور می زد. چند لحظه پیش، او را دیده بودم؛ ولی حالا هر چه نگاه می کردم، خبری از او نبود. هر چه می گشتم، او را ندیدم. تیراندازی که شروع شد، همه مردم متفّرق شدند. با ناراحتی و نگرانی به خانه برگشتم. همّت در خانه بود! گفتم: «چطور شد؟ تو که آنجا بودی، چطور زودتر از من به خانه رسیدی؟»
خندید و جواب داد:« زدن به مردی؛ در رفتن به تردستی! وقتش که شد، کارمان را میکنیم؛ زمانی هم که لازم بود، از دستشان در می رویم!»