بنام خدا
زمان انقلاب، همّت خودش در تظاهرات، جلو همه حرکت می کرد؛ دانش آموزان را هم دنبال خودش به تظاهرات می کشید. مادرش نگران او بود. به او می گفت،: «تاکی می خواهی به تظاهرات بروی؟»
ـ « تا وقتی که خونم به زمین ریخته شود!»
یکی از روزها که پس از تظاهرات، مجسّمه شاه را پایین آوردند، یکی از بچّهها شهید شده بود و همّت خیلی ناراحت شده بود. کنار ایوان ایستاده بود و همین طور گریه می کرد. قلب رئوف و مهربانی داشت.