بنام خدا
ابراهیم در جریان انقلاب خیلی فعالیت می کرد. یک دفعه به قم رفته و تعدادی نوار و اعلامیه های امام (ره) را در یک کیسه گونی بزرگ ریخته و با خودش آورده بود. وقتی در «شهرضا» از اتوبوس پیاده شده بود،نیروهای نظامی رژیم شاه، به او و آن گونی بزرگ (که اندازه هیکل خودش بود) مشکوک شده و او را دنبال کرده بودند. با عجله خودش را به خانه رساند و داخل شد. گفتم: «چه شده؟»
گفت:«شما برو از پشت بام نگاه کن ببین توی کوچه خبری هست یا نه؟»
رفتم و دیدم چند نفر مسلّح در کوچه ایستاده اند. آمدم و به او گفتم. آرام و آهسته خودش را به پشت بام رساند و از آنجا فرار کرد و دست مأموران شاه به او نرسید.