بنام خدا

حاج همّت اخلاص مخصوصی داشت. گاهی وقتها که به خطّ مقدّم می رفتیم، ناگهان می گفت: «امشب را اینجا می خوابیم.» می خواست با بسیجیان و در کنار آنان باشد. بعضی وقتها پتو در ماشین داشتیم و گاهی هم نداشتیم. خلاصه بدون هیچ امکاناتی، چه هوا گرم بود و چه سرد، کنار بچّه هایی که رو در روی دشمن بودند، می خوابیدیم!
بنام خدا

یک روز که از جبهه برگشته بودند، به خانه ما آمدند. می دانستم که خانواده شان در زحمت هستند. به همین خاطر به ایشان گفتم: «حاج آقا، آن قدر که خانوادهتان شما را در خواب میبینند، در بیداری نمی بینند! زود به زود بیایید. بالاخره اینها هم دوست دارند شما را ببینند؛ دائم چشم به راه شما هستند.»
گفتند:« خانم! من دو روز تمام از دندان درد رنج می کشیدم؛ ولی وقت نکردم خودم را معالجه کنم. از شدّت درد به حالت ضعف افتادم؛ امّا هنوز هم فرصت درمان آن را پیدا نکرده ام؛ چطوری جبهه را رها کنم و بیایم؟»
بنام خدا

برای حاجی، هیچ چیز مهمتر از جنگ و انجام وظیفه نبود. آن قدر به دنبال جهاد در راه خدا بود که بعضی وقتها ماهها می گذشت و ما از آن بی خبر می ماندیم! یک روز صبح زود به قمشه آمد. خیلی خسته بود و پس از احوالپرسی با اعضای خانواده، گوشه ای دراز کشید تا استراحت کند. هنوز خوابش نبرده بود که تلفن زنگ زد. از اهواز با حاجی کار فوری داشتند. وقتی تلفن قطع کرد، گفت که باید زودتر برود. مادرش گفت: «آخر تو که تنها چهار ساعت پیش ما بودی! لااقل عید را پیش ما باش.»
حاجی گفت:« مادر! بچّهها زیر آتش دشمن هستند؛ من نمی توانم آنان را تنها بگذارم.» و به جبهه برگشت.
چهل روز پس از رفتن او، پسر بزرگش به دنیا آمد. بیست و پنج روز پس از به دنیا آمدنش، به حاجی تلفن کردیم و گفتیم: «پسرت بزرگ شده، آیا برای دیدنش نمی آیی؟»
حاجی جواب داد:« اگر بزرگ شده، لباس بسیجی تنش کنید و او را به جبهه بفرستید، زیرا جبههها به نیرو احتیاج دارند!»
بنام خدا
اردوگاه شهید بروجردی در قلّاجه اسلام آباد برپا شده بود. اوایل پاییز سال 1362 بود و شبها سرمای هوا دو چندان می شد. گاهی باد سرد می وزید؛ از آن بادها که پایههای چادر گروهی را تکان می داد. داخل چادرها تا حدودی گرمتر بود؛ ولی باز هم نمی شد با یکی، دو پتو خوابید!
دو روز بود که حاج همّت در اردوگاه حضور نداشت. وقتی به اردوگاه برگشت، متوجّه شد که نیروهای چند گردان از اردوگاه خارج شده اند.
پرسید: «گردانها کجا رفته اند؟»
پاسخ دادند: «برای تمرین عملیات و رزم شبانه رفته اند و فردا بر می گردند.»
حاج همّت چیزی نگفت و مشغول انجام کارهای لشگر شد. نیمه های شب، وقتی همه آماده خواب شدند، حاج همّت را دیدند که پتویی بر دوش گرفته و از چادر خارج می شود.
کسی به خود جرأت داد و پرسید:« حاجی کجا می روی؟» حاج همّت جواب داد:« می خواهم امشب ـ مثل بچّههایی که به رزم شبانه رفته اندـ در فضای آزاد و تنها با یک پتو بخوابم؛ مثل بسیجیان!»
بنام خدا
یک روز حاجی با چند نفر از بچّه های اطلاعات ـ عملیات، از شناسایی بازگشتند. شب نخوابیده بودند و بسیار خسته به نظر می رسیدند. پادگان دو کوهه تابستانها خیلی گرم است و معمولاً دمای هوا، بالاتر از چهل و پنج درجه است. امکانات لشگر خیلی زیاد نبود و بیشتر گردانها کولر و پنکه نداشتند و هوای گرم تحمّل می کردند.
حاجی گفت:«میخواهم نیم ساعت استراحت کنم. یک پتو به من بدهید.»
یکی از بچّهها بدون آن که چیزی بگوید، بیرون رفت و با پنکه ای که قرض گرفته بود،برگشت. حاجی با دیدن پنکه، ناراحت شد و گفت پنکه را ببرد. بعد هم یک پتو زیر سر گذاشت و یک پتو روی خود کشید و خوابید!
حاجی راضی نمی شد بسیجیان پنکه نداشته باشند و او زیر پنکه بخوابد.

بنام خدا
جاده ای که به اردوگاه شهید بروجردی می رسید، از جاده اصلی اسلام آباد غرب به گیلانغرب جدا می شد. در ابتدای این جاده فرعی، شیب تندی وجود داشت. بسیجیانی که برای مرخصی به شهر می رفتند، وقت برگشتن، تا ابتدای جادّه فرعی را با ماشین و مینی بوس می آمدند و از آن به بعد، یا باید چند کیلومتر پیاده می رفتند یا منتظر ماشینهای عبوری واحدها و گردانهای لشگر میشدند. بسیاری از رانندگان وانتها و ماشینهای لشگر، این مسافران کنار جاده را سوار می کردند و به مقصد می رساندند.
روزی حاج همّت به اردوگاه لشگر بر می گشت. تعدادی از بسیجیان کنار جادّه منتظر ایستاده بودند و با دیدن ماشینی که جای خالی داشت، دست بلند کردند. راننده به احترام حاج همّت توقّف نکرد و به راه خود ادامه داد. حاج همّت ناراحت شد و فریاد زد:« چرا نایستادی تا آنان را سوار کنی؟ برگرد و همهشان را سوار کن.»
راننده برگشت و بسیجیان را سوار کرد و به مقصد رسانید. پس از برگشتن به مقرّ فرماندهی، حاج همّت مسؤول دژبانی و حفاظت لشگر را احضار کرد و به او دستور داد: « از این به بعد، همه رانندگانی که ماشین شان جای خالی داشته باشدـ چه فرماندهان و چه بقیه نیروها موظّفند پیادهها را سوار کنند و شما باید مراقب باشید کسی از این دستور تخلّف نکند. هر کس تخلّف کرد، به من بگویید تا مجازاتش کنم!»

بنام خدا
پادگان «دوکوهه»، حدود هشت کیلومتر تا شهر اندیمشک فاصله داشت. بچّه هایی که به مرخصی شهری می رفتند یا این که با قطار به جبهه می آمدند، مجبور بودند فاصله اندیمشک تا پادگان را با ماشینهای مختلف طی کنند. بچّههای بسیجی، به حاجی نامه نوشته بودند که بعضی از وانتهای لشگر خالی می روند و می آیند؛ ولی بسیجیان را سوار نمی کنند! حاجی یک روز در مراسم صبحگاه لشگر صحبت کرد و ضمن توصیه به رانندگان که حتماً بسیجیان را سوار کنند، به بسیجیان گفت: «هر وقت دیدید یک ماشین خالی است و نگه نمی دارد، با سنگ بزنید و شیشهاش را بشکنید؛ اگر راننده هم اعتراضی داشت من جوابش را می دهم!»

بنام خدا
شهید حاج همّت، حالت روحی و معنوی خاصّی داشت که باعث می شد در دل بچّهها جای بگیرد. بچّهها او را دوست داشتند. وقتی که ایشان سخنرانی داشت، چند تا از بچّههای ستاد و واحدهای لشگر، دور او را می گرفتند و پس از سخنرانی، فراریاش می دادند! ایشان از پیش بچّههای گردانها فرار می کرد! می دانید چرا؟ نه این که نخواهد با بچّهها دیده بوسی کند، نه این که نخواهد وقتش گرفته شود؛ این چیزها نبود. به قدری بین بچّهها محبوبیت داشت که اگر می ایستاد، تمام بچّههای لشگر می آمدند و یکییکی می خواستند با ایشان دیدهبوسی کنند! و این قدر هجوم می آوردند که ایشان را فراری می دادند!

بنام خدا
... و کجان مردان بی ادعا ؟
خیلی ها دارن این شعار رو می دن. با چه دک و پزی هم .
تسبیح به دست . انگشتر های جو واجور . یقه ها بسته . ریش تا کجا !
حاج آقا تو رو خدا التماس دعا
چقدر ما مسلمونی کردیم !
چقدر شیعه مولا علی بودیم !
چقدر منتظر امام زمانیم ؟!
حاج همت اگه الان بود چیکار می کرد ؟
تا حالا فکر کردین به این ؟
تا کی می خوایم ادا در بیاریم ؟
تا کی می خوایم عکس حاجی رو بزرگ کنیم بزنیم دیوار اتاقمون ؟!
تا کی می خوایم عکس شهدا و آقا و امام جمع کنیم تو آلبوم هامون ؟
چقدر عدالت پیشه شدیم ؟؟ چند بار این سوال رو از خودت پرسیدی ؟!
می دونی چند نفر شبها گشنه می خوابن ؟
چند بار از خودت پرسیدی از پول بیت المال چه خبر ؟
حتما تو هم چند نفر رو می شناسی که سر این مبالغ هنگفت ماله مردم چه بلاهای نازنینی که نمیارن .
چند بار خواستی وام بگیری اونم از نوع 12 درصدی بالاتر تازه یه تومن دو تومن که نتونستی ؟
اصلا شنیدی آقایون وام دو سوته 4 درصدی بگیرن سر موعد هم این و اون رو میانجی ببرن سفارش بشن
چند سال هم سر رسید بازپرداخت عقب بیافته ؟
نگو تورو خدا مگه می شه ؟
استغفار کن فلانی !
اینا چه حرفاییه که می زنی ؟
می دونی چند تا خونه اون طرفتر چند نفر زیر یه سقفه دربو داغون که با یه بارون می خواد بیاد پایین دارن زندگی می کنن ؟
تا حالا شده ببینی برا یه سرماخوردگی جزئی یه خانوم بچه اش رو نتونه ببره درمونگاه ؟
شده یه بار خودت رو جای یه پدر خجالت زده پیشه زن و بچه اش بزاری ببینی چی کشیده ؟
چند نفرمون تا حالا رفتیم سراغ خونه هایی که تو این سرما یه بخاری دست چندم هم ندارن حداقل یه اتاق خونه رو گرم کنن ؟
از خودت پرسیدی برنج پاکستانی یا تایلندی الان تو بازار چنده ؟؟
می دونستی ساده ترین داروهای یه سرماخوردگی برات حداقل پنج هزار تومان آب می خوره ؟
چند بار رفتی تو دادگاه ها نشستی پای محاکمه های عادلانه ی قضات عادل و نازنینمون ؟
یا حداقل شنیدی چقدر اتفاق افتاده پرونده کسی یه شبه حکمش عوض شه ؟
کسی رو دیدی که همرنگ جماعت نشده تو اداره سه سوته عوضش کردن ؟
چه رحمی به حالش شده که فقط عوضش کردن ...
چقدر با وجدان بودیم تا حالا . نه ؟
تا یه پستی مقامی گیرمون اومده چیکارا که نکردیم !!
بماند
آخه چرا کسی از من نمی پرسه فلانی تو این مملکت که ادعا داریم مملکت امام زمانه
تا کی می خوایم بگیم بماند ؟؟
شهدا خیلی جاتون خالیه
بعد شما ها چه کارایی که نشد !
بیاین ببینین چه خبره ....
راستی یه چیزی یادم رفت ازت بپرسم
کلیه الان چنده ؟ ..


نام: | |
ایمیل: | |